الملا فتح الله الكاشاني

16

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

نكرده طپانچه بر روى او ميزدند و او را ميدوانيدند و چون پاره راه دوانيدند بند نعلينش بگسيخت پس پاى برهنه بر خاك و خاشاك ميدويد تا پايهاى او مجروح شد و مانده گشت پس برادران او را در خاك گرسنه و تشنه بر روى ميكشيدند و او هر چند جزع و فزع ميكرد بجايى نميرسيد و نزد هر برادر كه ميدويد تا او را شفاعت كند طپانچه بر روى وى ميزد و بر دامن هر كه مىآويخت گريبانش ميگرفت و دور مىافكند بر اينمنوال او را در صحرا ميدوانيدند و ميكشيدند تا وقتى كه آفتاب ارتفاع گرفت و هوا چون سينه يعقوب سوزناك شد تشنگى بر يوسف غلبه كرد روى بروبيل آورده كه اى برادر تو از همه بزرگترى و مرا هم پسر خاله و هم برادرى و با وجود اين پدر مرا به تو سپرده و مهمات مرا به عهده مكرمت تو كرده با وى تو لطفى كن و برخوردى و شكستگى من رحم نماى روبيل بسخن وى التفات نكرد و طپانچه سخت برخسار نازكش زد كه برگ گلش مانند بنفشه كبود شد نزد شمعون آمد كه مشربهء مرا بده كه از تشنگى جانم بلب رسيده تا دمى آب بخورم و آن مشربهء بود كه يعقوب از براى يوسف قدرى آب و مقدارى شير با هم آميخته بود و در آنجا ريخته و بشمعون سپرده و سفارش نموده بود كه هنوز از لب يوسف بوى شير مىآيد وى را طاقت تشنگى نخواهد بود هر گاه تشنه شود از اين مشربه او را شربت آبى چشان چون از شمعون آب طلبيد شمعون هر چه در مشربه بود بر زمين ريخت و آن آب و شير با خاك آميخت و طعامى كه پدر براى او ساخته بود بخوردند و او را هيچ ندادند يوسف گفت اى شمعون اين آب چرا ريختى گفت ما داعيهء اين داريم كه خون از حلق تو بريزيم چه جاى آنست كه آب را در حلق تو بريزيم تو تشنه آبى و ما به خون تو تشنه‌ايم چون حديث كشتن شنيد بر خود بلرزيد و از بيم جان آب و نان فراموش كرده در آن محل يوسف را از تشنگى كام و زبان چون لاله آتش بار شده و حدقه چشم چون ديده نرگس آب گرفته بيطاقت شده از پاى در افتاد آغاز ناله كرد و صورت اينحال مشابه است به حال حسن و حسين ( ع ) كه تا رسول اللَّه ( ص ) در حياة بود اكرام ايشان ميكردند و در آن روز كه رسول ايشان را بر دوش و گردن خود نشاند و از حفيره بنى النجار ميآورد هر يك از ايشان التماس ميكردند كه يا رسول اللَّه ايشان را بما ده تا بحمل ايشان شرفى بروزگار ما رسد حضرت ميفرمود كه نعم المطية و نعم الراكبان و ابوهما خير منهما چون رسول ( ص ) بجوار رحمة ايزدى رفت يكى را بزهر كشتند و ديگرى را بتيغ از پا در آوردند القصه چون يوسف را قصد برادران محقق شد روى بقبلهء دعا آورد و گفت اى خداوند كه جد پدر مرا از شر و ضرر آتش نمرودى خلاصى دادى و جد مرا مژده وَبارَكْنا عَلَيْه وَعَلى إِسْحاقَ فرستادى كه بر پدر پير من رحم كن و مرا از كشتن نجات ده يهودا كه اين مناجات استماع كرد عرق برادرى او در حركت آمد و عرق مروت بر جبينش نشست روى بيوسف كرد و گفت اى برادر دل خود قوى دار كه تا جان در بدن من